
خنده هایت دروغ میگفتند بی نهایت دروغ میگفتند و دروغ قوت غالبت بود و جای جایت دروغ میگفتند یادم آمدکه توی آیینه گفته بودی که دوستت دارم همصدا با تو مردم یک شهر در صدایت دروغ میگفتند دیده بودی که توی دفتر من همه ی فصل هام پاییزند؟ دیده بودی که ابر های سیاه به هوایت دروغ میگفتند... مثل یک کتاب تاریخی_ زیر دست مورخان بودی و سکوت کرده بودی و آنها لابه لایت دروغ میگفتند چشم هایت چقدر محجوبند یاد آن روز سرد افتادم یاد روزی که جای چشمانت دست و پایت دروغ میگفتند...
ادامه مطلب